تبليغاتX
خانه ای از صفر و یک

ما در حال تبدیلیم در حال زیستن در واقع چه سود؟

ما در حال تبدیلیم تبدیل از خاک به آب،آب به گوشت و گوشت به خاک

ما درحال تبدیلیم تبدیل از نیستی و عدم ،به هستی و بودن سپس نیستی و بودن در عین نبودن

ما در حال تبدیلیم تبدیل از هیچ به سایه ، سایه به دیوار و دیوار به هیچ

ما در حال تبدیلیم تبدیل به انسان یا که حیوان ، حیوان اما نه چه بسا همان انسان که از حیوان پست تر است

ما در حال تبدیلیم تبدیل از پیدا به نهان و گم شدن

ما در حال تبدیلیم تبدیل خاک به آب و آب به بخار و بخار به آب و آب به فاضلاب چنانکه بوی گندش حال همه رو به هم میزنه

ما در حال تبدیلیم از حیوان به انسان و انسان به انسان و این انسان به حیوان و حیوان هم که دیگه حالم داره به هم می خوره دارم بالا میارم چرا؟ چون که در حال تبدیلیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت   توسط یاسر   | 


همین جوری آدم نطفه اش بسته میشه از لذت دیگران، لذتی که تو انتخابش نکردی چون در عدم مطلق بودی

همین جوری آدم به دنیا میاد به دنیا آمدنی که اصلا دلبخواهی نیست بازهم هیچ سهمی از آن نداری تنها سهم تو گریه کردنه .

همین جوری برات نامی انتخاب می کنند انتخابی که تو در آن نقشی نداری فقط تا ابد این انتخاب رو یدک می کشی در واقع مثل قوز همیشه همراته این قوز هویت توسط که باز هم هیچ نقشی در آن نداری فقط باید آن را بپذیری

همین جوری نفس می کشی اتفاقا آنهم به انتخاب تو نیست(چون غیر ارادی است)  انتخابهای تو اینند  که نفس را حبس یا قطع کنی گهگاهی هم این نفس را با چیزی دیگر مشایعت کنی

همین جوری میشنوی اما اصلا میخواهی کر باشی بازهم انتخابی نداری فقط باید پنبه تو گوشات فرو کنی البته بازهم بهت امر می کنند این پنبه رو از گوشت در آر و ......

همین جوری می بینی اما میخواهی کور باشی بازهم انتخابی نداری فقط باید چشم بند به چشمات بزنی ،اینبار نهی میکنند که این کار رو نکن و....

همین جوری هر بویی به مشامت میرسه چه خوش بو چه بد بو اما نمی خواهی اون رو احساس کنی چه باید کرد ؟ دستت رو جلو بینی می گیری دستت رو بر میدارند  اینجا هم هیچ انتخابی نداری فقط باید بو رو حس کنی

همین جوری دوست داری یکی رو دوست داشته باشی بازهم انتخابی نداری چون اونم باید تو رو دوست داشته باشه اما نه، میتونی دوستش داشته باشی ولی نه، شاید بتونی دوستش داشته باشی

...........................................................................

...................................................................

..................

همین جوری دوست داری بمیری ،بلاخره اینبار حق انتخاب داری ولی نه  خودشون رو نخود این آش هم می کنند نمی گذارند که بمیری ، نهایتا میمیری این نوع مردن هم اختیارش به دست تو نیست

دیگه اون دنیا هم نمی دونم چی میشه که حق انتخاب دارم یا نه ؟ راستی اون دنیا هم این گریه این نام و... همراهم هست یا نه؟  آنجاهم خبری نیست شاید هم خبری باشد چه میدونم


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط یاسر   | 

دیروز یکی از دوستام یک پاکت سیگار مگنا لایت گرفته بود و با کاغذ سریع دور پاکت رو پوشوند دلیل این کار رو که ازش پرسیدم گفت حالم از این هشدار بهداشتی جدید بهم می خوره !!!! هنگامی که پاکت سیگار رو از دستش گرفتم و بهش نگاه کردم تصویر دوتا شش بودند که اولی قبل استعمال سیگار را نشان می داد و دومی با تصویری مشمئز کننده ششهای کذایی را بعد از مرگ فرد سیگاری را به تصویر کشیده بود که در اثر استعمال سیگار به چنین حال و روزی افتاده بودند، به ناگاه یاد آموزه های ارتباطات در مورد تبلیغات پیام های بهداشتی افتادم که ترس شدید باعث ترغیب به انجام یا ترک عملی نمی شود بلکه این ترس ملایم است که اقناع کننده تر است مانند همان چیزی که قبلا بر روی پاکت سیگار ها بود «دخانیات عامل اصلی سرطان است» . خب در هر حال باید به کسانیکه پیشنهاد درج این نوع تبلیغ را داده اند آفرین گفت که کتابهای روابط عمومی دوره ی لاسول ، گربنر وسایر مرحومین علم ارتباطات را احتملا  خوانده اند و نه کتابهای جدید را...........

 

نوروز هم که گذشت البته ببخشید که زودتر عید رو تبریک نگفتم همش تقصیر این کامپیوتر مضخرفم بود که این هفته دهنم رو سرویس کرد چنان که مجبور شدم دوبار ویندوزش رو عوض کنم البته عوض کردن ویندوزها مصادف شد با راه افتادن سیستم وایرلس کوی مثل اینکه خدا رو شکر دیگه حضورمون تو فضای مجازی شده با سرعت 50 مگا بایت داره تثبیت می شه  البته بچه ها میگفتن که روزهای اول سرعت چیزی بیشتر از این حرفا بوده چنانکه همه به شغل شریف دانلود کردن پرداختن و البته الان منم در حال دانلود هستم در حال حاضر بچه های خوابگاه هرنوع چیزی را که تو اینترنت پیدا میشه دانلود میکنن (فیلم ،موزیک،نرم افزار و کتاب ) راستی تا یادم نرفته اگه کتاب های لاتین را می خواهید پیدا کینید حتما یه سر به گیگا پدیا بزنین اونجا رجیستر کنین تا بتونین از کتاب هاش بهره ببرین هر نوع کتابی را لازم داشته باشید (مرجع ،تخصصی ،ادبیات ،.........) راحت می تونین دانلود کنین تا زمانی که ایران عضو کپی رایت جهانی نشه ما خیالمون بابت این جور چیزها راحته .

 

داشتم از نوروز می گفتم نوروز امسال یه ویژگی جدید داشت اونهم ورود خواهرزادام دینا به دنیا بود یک دختر خیلی خشگل و دوست داشتنی که فضای خانه رو به کلی شاد کرده . البته همیشه نوروزها واسه من یه زمان خاطره انگیز بوده یادمه زمانی که بچه بودیم همیشه دو سه روز آخر اسفند همیشه دوچرخه ها رو از انباری بیرون میاوردیم یه دستی به سر و روش می کشیدیم تا با فراغ بال بتونیم در تعطیلات دوچرخه سواری کنیم یا همه ی بچه های محل تیله می خریدند و تیله بازی میکردند تا زمانی که برنامه کودک شروع میشد این کار ادامه پیدا می کرد بعدش همه می رفتند پسر شجاع و هاکلبریفین و نیکو و نیک می دیدند راستی چقدر دلم اون دوچرخه سواری ها ،تیله بازی ها ،فوتبال دستی بازیکردن ها یا  چارشنبه سوری های اون موقع های پاوه تنگ شده. خب دیگه عمره میگذره راستی بهار امسال پاوه یه بهشت شده بود مخصوصا مسیر پاوه به نوسود یا پاوه مریوان امسال هرکی مسافرت سمت پاوه رفت اصلا ضرر نکرد نه اینکه چون شهرمه بهش تعصب دارم بلکه بخاطر اینکه واقعا زیبا بود .جاتون خالی حسابی با دوستان تا جاییکه می تونستیم خوش گذروندیم همش در دل طبیعت بودیم و بس.اینم یه عکس از محله مون تو پاوه و پاتوق ما تو پارک کومه کال




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط یاسر   | 

به معلم كلاس دوم ابتدايي و به يكي از استادهاي دانشگاهم كه هم دوره ليسانس و هم فوق ليسانس  ارزش استاد بودن خودش را كاملا به ما نشان داد

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد..

چند تا ستاره بسه براي جمع و منها

براي ضرب و تقسيم تا کشف اين معما

تا بوسه ي قديمي چند تا ترانه راهه

چند تا سپيده رنگي چند تا سپيد سياهه

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد..


 

به تيغ آفتاب قسم نفس بريده منم

از لج اين کج کلاه دوباره رج مي زنم

جريمه هاي خطي جريمه هاي حرفي

جريمه هاي آبي جريمه هاي برفي

علم بهتر است يا ثروت ، گوشه ي پرت نيمکت

بغل بغل تعارف غزل غزل خشونت

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد..

بغض کدوم پرنده بايد هنوز بباره

زخم کدوم قناري مرهم اين دياره

چند تا شکار آهو تا ته بيشه مونده

تا اينجا داغ آواز چند تا قفس سوزونده

تا بوسه ي قديمي چند تا ترانه راهه

چند تا سپيده رنگي چند تا سپيد سياهه

آهاي معلم بد ، چقدر جريمه بايد                      ( شهيار قنبري)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط یاسر   | 

دیروز اتفاقی تو یکی از سایتها عکس یه سری معتاد رو از گوشه کنار تهران دیدم نمی دونم همه تکان دهنده بود اما تکان دهنده تر از همه شون برام مردی بود که داشت مواد رو تو رگ بیضه هاش میزد ظاهرا این آدم از تمام رگهاش قبلا استفاده کرده و حال تنها رگی که براش باقی مونده همون رگ کذایی بود قبلا شنیده بودم آدمهایی که به این مرحله می رسند دیگه باید غزلشون رو بخونند و بیخیال زندگی بشند و احتمالا با این حرکت می خوان هرچیزی رو به ..... چپشون دایورت کنند خب اینها از اولشم می دونستند که آخرش باید به اینجا برسند البته تو این آدمها یه سری بچه هم بود که نمی دونم اینا دیگه چرا؟ یاد دوستم افتادم که می گفت :زیر پلی در کرمانشاه یه پسر ۱۶ ساله رو که داشته مواد تزریق میکرده غافلگیر کرده و بهش گفته این چیه تزریق میکنی ؟ پسره جواب داده: که آمپول بدنسازی دارم می زنم !!!! آره جون عمه ات این آمپول بدن سوزیه نه بدنسازی  بزن هرچه بیشتر می زنی بیشتر بدنت از بین میره اینم از جوانهای شهری که خیلی دوستش داشتم ولی حالا دارم کابوسش رو می بینم.

 

این روزها کارهای شاهین نجفی تو دانشگاه ها کلی سر و صدا به پا کرده یه جورایی داره به همه ی دانشجوها انرژی میده مخصوصا دو تا آهنگ زندگی سگی و منم این دلقک غمگین و البته چیز، شاهین به خیلی ها   نشان داد که رپ یعنی چی ، البته آهنگهای دیگه اش هم عالی هستن اما این سه تا برا ما ها  یه چیزه دیگس امیدوارم هرجا هستش سربلند و موفق باشه. البته نباید از کارهای آرش سبحانی هم نباید غفلت کرد اونم با کارهای بلوزش فضای موسیقی زیر زمینی رو ترکونده

 

حالا  که دارم این چیزها رو می نویسم  به شدت خسته ام خسته از درس و مشق و تحقیق و پروژه و ترجمه و نوشتن مقاله، همه روهم تلنبار شدن گفتیم لیسانس رو که گرفتیم دیگه ارشد راحت تره اما ظاهرا همش توهم بود حالا که ارشدم ،دهنم داره سرویس میشه خدا کنه این یه ترم هم بگذره راحت ترشم انقدر سرم شلوغ  شده که نزدیک دو هفته میشه که این فیلم آخر دیوید فینچر (بنجامین باتن) را گرفتم اما هنوز فرصت نکردم بشینم نگاش کنم البته اونایی که دیدن میگن فینچر دوباره شاهکار ساخته امیدوارم که اینجوری باشه 

چند روز پیش شنیدم مادربزرگ امیر حسین اعتمادی فوت کرده از هین فضا استفاده می کنم و بهش تسلیت میگم امید وارم که غم آخرش باشه .

 بلاخره تو غزه آتش بس شد البته اگه دو طرف کاملا بهش پایبند باشند امیدوارم دیگه هیچ جا هیچ آدمی کشته نشه .

اوباما هم که رسماً رییس جمهور شد آخرش رویای مارتین لوترکینگ به حقیقت پیوست این سرزمین رنگ بیرنگی رو بلاخره چشید البته قابل توجه بعضی ها که میگن آمریکا نژادپرستترین کشور دنیاست

 

 پ ن : خیلی چیزهای دیگه داشتم بنویسم اما دیگه فرصت نکردم مانند ماجراهای اصلاحطلبان و میر حسین یا دعوای فردوسی ور و تربیت بدنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت   توسط یاسر   | 

گاهی وقت ها ادم می خواد چیزی بنویسه اما نمی تونه

گاهی وقت ها آدم می خواد بشنوه اما نمی تونه

گاهی وقت ها آدم می خواد ببینه اما نمی تونه

گاهی وقت ها آدم می خواد قکر کنه اما نمی تونه

گاهی وقتها ......................................

امروز میخوام بنویسم اما نمی تونم و نمی دونم از چی بنویسم از دختر فالفروش تو خیابونا یا پسرک واکسی که کتاباشم باهاشن!

از دعوای راننده ها زیر بارون تو ترافیک یا صف بنزین یا که اصلا ولش کن اینا همش تکراریه !

از مش سلیمان پیر مرد سیگار فروش جلو دانشکده که همه رو پسرم همشهری صدا می کرد و اخیرا هم فوت کرد !!! خدا روانشو شاد کنه

یا از هوای سرد و گرفته ی این روزها ی تهران که یه جورایی دهن همه رو سرویس کرده !صد رحمت به قبر اخوان که می گفت: هوا بس ناجوان مردانه سرد است یا از ......................

اما الان دارم می نویسم از همه چی و هیچی از همه کس و هیچ کس از گیت های امنیتی در دانشگاه تاطرح یونیفرم پوشیدن دانشجوها که بعید هم نیست مثل دوران مدرسه باید سر صف هم وایسیم مراسم صبحگاه هم اجرا کنیم!!!!!!!!!!!!

از کردان استیضاح شده یاز اوباما که نمی دونم اصلا به ما ربطی داره یا نه ؟از سه زن حمکت یا از آواز گنجشک های مجیدی که فقط یه دونه گنجشک داشت و پر شتر مرغ یا و یا و یاوه آره یاوه یاوی مستی یاوه ی راستی یعنی مستی و راستی  ما که نخورده مستیم مست از روزگار مست از ...............

بازهم نمی تونم بنویسم پس نمی نویسم شاید سکوتم پر سخن تر باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط یاسر   | 

شاهنامه آخرش خوش است

این روزها آنقدر خبر بد شنیدیم که تنها خبر حضور دخترک سینمای ایران گلشیفته فراهانی در آخرین ساخته ی ریدلی اسکات(مجموعه ی دروغ ها) در کنار دی کاپریو  و ستاره ی محبوب من یعنی راسل کرو بود که خوشحالم کرد ریدلی اسکات یا بهتر بگویم سر ریدلی اسکات کارگردانی که گلادیاتور ،هانیبال،ملکوت آسمان،سرباز جین وگنگستر آمریکایی،سقوط شاهین سیاه و یکسال خوب را از او دیده ام نشان داده که همیشه در فیلمهایش سعی کرده نگاهی چند جانبه به مضامین و شخصیت ها داشته باشد آنچنان  که صلاح الدین ایوبی را در ملکوت آسمان به تصویر کشید و او را همان جوانمردی نشان داد که ریچارد شیر دل در وصفش گفته بود . این فیلم هم ظاهرا در نقد سیاست های آمریکا در جنگ با تروریسم ساخته شده است که گلشیفته در آن نقش پرستاری اردنی به نام عایشه را بازی می کند نکته ی جالبتر اینکه فیلمنامه ی آن را ویلیام موناهان بر اساس کتابی به نام مجموعه ی دروغ ها نوشته ،موناهانی که برای نوشتن فیلمنامه ی رفتگان ساخته ی مارتین اسکور سیزی جایزه ی اسکار را برد . اما چه طور اسکات گلشیفته را انتخاب میکند؟ گویاکه جیم جارموش کارگردان مشهور فیلمهای روح سگی، مرد مرده، قهوه و سیگار ،محکوم قانون و گلهای پرپر، بازی گلشیفته را در آخرین فیلم بهمن قبادی (نیوه مانگ) می پسندد و به ریدلی اسکات معرفی می کند همچنین گفته شده که عایشه در فیلمنامه ی قبلی و خود کتاب آلیس نام داشته که پس از بازنویسی به این نام تغیر کرده نیز موناهان به پیشنهاد اسکات تغیراتی را برای بازی گلشیفته بر اساس قوانین و عرف ایران ایجاد کرده است البته ظاهرا این شرط فراهانی بوده است . اما خوشحالی من زیاد دوام نیاورد زیرا گلشیفته ممنوع الخروج شد علتش هم را کسی تا کنون نگفته .

 زنده باد ساعی

بلاخره رویا به حقیقت پیوست طلای المپیک پکن که برای کاروان ورزشی ایران به رویایی دست نیافتنی تبدیل شده بود بلاخره رنگ واقعیت به خود گرفت آنهم توسط هادی ساعی مردی که در سیدنی حقش طلا بود اما نفوذ کره ایها زرش را برنز کردند اما در آتن حقش را گرفت اینبار هم نشان داد که هنوز دود از کنده بلند میشه و تنها اوست که بوی طلا میدهد  پس زنده باد ساعی اویی که شاد کردن ما هوادارنش را به تبلیغات املاک در دبی ترجیح داد و نیز خدا حافظی را به بعد از المپیک موکول کرد تا در اوج در یادها بماند خدا را شکر که اگر رضا زاده و دبیر نبودند ساعی بود که روی سکو برود اما کاش رضا زاده دبیر هم بودند کاش در انتخابی سنگین وزن کشتی رضایی برنده میشد کاش حیدری خداحافظی نمی کرد کاش توکلی را به عنوان مفسر که نه او را در پکن می دیدیم

همچنین زنده باد مراد محمدی که مدالش اگرچه رنگ زرین را نداشت اما برای ما در این قحطی مدال مثال همان کفش کهنه در بیایان داشت و برای ما محمدی هم طلایی است پس درود بر مراد محمدی  

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط یاسر   | 

حمید هامون خسرو شکیبایی

مراد بیگ      خسرو شکیبایی

.... .....       خسرو شکیبایی

سرطان کبد  خسرو شکیبایی

مرگ           خسرو شکیبایی

کلاس دوم ابتدایی که بودم هر دوشنبه شب جلوی  تلویزیون ۱۴ اینچ وسط هال  دراز می کشیدم تا سریال روزی روزگاری را نگاه کنم بیشتر به خاطر مراد بیگ و حسام بیگ و نسیم و وسیم

مردابیگ راهزنی که نمک می خورد و حرمت نمکدان رو نگه می داشت مرادی که سوخت جمع می کرد کتیرا می گرفت  دزدی که دزدها را ادب کرد و خودش آدم شد و در آخر سر همرا درویشی آشنا به سوی جنگل رفت

اول راهنمایی که شدم وکیل خوش زبانی را دیدم که سر سبزی داشت اما زبانش نه سرخ که که همچون وجودش سبز بود

بعدها از ویدیو  کلوبها هامون را گرفتم و آنجا بود که واقعا شکیبایی را شناختم هرچند بسیار دیر این فیلم را دیدم اما برای من تازگی داشت همین طور هم کیمیا 

در پیش دانشگاهی هم کاغذ بی خط  اما پر سخن و پرمایه

در دانشگاه هم حکم را دیدم و اتوبوس شب

بعد دانشگاه هم بهترین بازی را در فیلم واقعی زندگیش مرگ را دیدم کاش نمی دیدم  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط یاسر   | 

 

میشل فوکو یه زمانی جامعه ی مدرن امروز را  با حضور انواع و اقسام رسانه ها مانند زندانی تصویر کرده بود با زندانبانانی  که درون یک برجک نگهبانی چند ضلعی با شیشه های رفلکس قرار دارند طوری که این نگهبانان قادرند هرلحظه تمام زندانیان را ببینند و آنها را به پایند بدون اینکه زندانیان حضور آنها را متوجه بشوند ولی همیشه سایه ی آنها را بر سر خود حس کنند به نوعی که هیچ وقت دست از پا خطا نکنند، این زندانبانان در واقع همان رسانه ها هستند 

این مسئله را در ایران به وفور دیده ایم نمونه ی عینی آنهم اخیرا در دانشگاه زنجان  رخ داد که رسانه ای مانند یک گوشی موبایل این مهم را باکمک ابر رسانه ی اینتر نت در افشا کردن عقده های جنسی یک استاد دانشگاه انجام داد تا به طور زنجیره ای آن را در اختیار رسانه های دیگر قرار دهد تا همه ی ملت چه خود ی یا ناخودی و نخودی از آن با خبر شود اما کاش فوکو زنده بود تا ببیند  در کشور روح جهان بی روح ، هم زندان کذایی اش جامه ی حقیقت پیوست و هم اینکه  عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی آورد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط یاسر   | 

روزمرگی (مره گی)نوستالژیک

در روز یا شب چندان توفیری با هم ندارد می توان به آن شب مرگی (مره گی)هم گفت االبته برای من و امثال من همان شب مرگی بهتر است که زیرا معمولا روز را خواب شب می بینیم و شب ، رویای روز را تکرار می کنیم در حقیقت هردوهم کابوسی بیش نیستند کابوسی که هم خبر از آینده دارد و هم گذشته را چاشنی خود کرده است تا که حسرتها و افسوس  را با دلهره و اضطراب مخلوط کند تا شاید معجونی بسازد از جنس امید البته همزاد آن همرا ه با "ن و الف" یعنی نا امیدی و آنهم از جنس مطلقش به احتمال زیاد اکثر شما هم گاهی این حال و هوا را تجربه کرده اید اگر کرده باشید می دانید که مانند درختی هستید در کویر که تنها سرگرمیتان طوفان هر روزه ی شن و خاک است این درخت ممکن است در کنار چاهی خشک و قناتی متروک باشد، از عواملی که ممکن است باعث خشک شدن این درخت شده باشد نه بی آبی که نگاه کردن به این است به عنوان اینکه زمانی گذشته ی با شکوهی داشته و برای خود زائرینی عامی و خاص قائل بوده است و اینک کسی او را به یاد ندارد و نخواهد آورد درست مانند فاحشه ای که در دوران دلربایی اش هر روز شهد بدن خود را به فاسقانی عامی و خاص چشانده و نوشانده است با گذاشت دوران دلربایی دیگر شهدی هم برایش نماده که دیگران را سیراب کند این فاحشه دیگر کاری جز کشیدن نفسی سرد ندارد گهگاهی سفره ی دل خود را برای سنگ صبوری باز می کند اگر آن سنگ  روزگارعشوه گری دلبرک را به یاد آورد همان افسوسی را می خورد که آن درخت می خورد و این افسوس ها هم بر حسرتهای گذشته ی خود افزوده و به قول معروف قوز بالا قوز می شود و هرلحظه خود را باز تولید میکنند در هر چیزیی و هر شیئی و هر صدایی و هر بویی و این نوستالژی را همچون الکترون های تازه تولید شده ی ژنراتور،  در نیروگاههای چند هزار مگا واتی تقویت کرده و به تمام شبکه منتقل می کنند و وای به حال ماشینی که ظرفیت این همه بار الکتریکی را ندارد با اولین اتصال فاز و نول فیوز را می پرانند

در واقع این نوستالوژی همانطور که قبلا گفتم همراه با دلهره ی آینده است از این نظر که مبادا مانند گذشته نباشد این اضطراب عدم تجربه ی گذشته هر روز تکرار می شود و هر لحظه خطوطی خاکستری وار از روزگار دیرین دلهره ها را مشایعت می کنند هر چند گذشته هم از تلخی دست کمی از  حال و آینده ندارد .

این حال و هوای هر روز من است روزی که به شب می انجامد و در شب منجمد می شود اما ای کاش فقط کمی قالب این انجماد تغیر می کرد حتی به اندازه ی یک سر سوزن تا کمی تنوع داشته و از تکرار در آیم تکرار را هر روز سوال می کنم  و سوال را تکرار  و مرگ بر تکرار می گویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط یاسر   |