ساز تنهایی
مدتها بود نمی نوشتم اما باز ویر نوشتن سراغم آمد علت ننوشتنم را دوستانی که مرا می شناسند به خوبی میدانند که چه اتفاقاتی برایم و برایشان افتاده است که دستمان به کیبورد نرود و هکذا...........................
از کجا شروع کنم : از زخم می آغازم ،به قول مرحوم هدایت در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره انسان را موورد عنایت قرار می دهند این زخمها یک شبه و یکروزه به وجود نیامده ند بلکه برایند سالهای عمر است اگرچه هنوز از 25 تجاوز نکرده ام اما زخمهایی به درازای 2500 را بر دوشم حمل می کنم این زخمها را من خویش برنگزیده ام آن را برایم انتخاب کرده اند و بر گرده ام نهاده اند 2500 که جمعا شاید کمتر از 12 آن را آسوده ام.
کمی تاریخ خواندم از نوع معاصرش با قلم آندره فونتن همزمانش کردم با فیلمی از گوستاو کاوراس z نشان آن بود و راوی سالهای سرهنگی یونان البته آن را چهار باری دیده ام اما باز برایم نشانی از اکنون خودمان دراد مرا دیگر مجال بازگویی آن نیست.
ما را نازنین دوستانی است که مدتی را در فراق اجباریشان به سر بردیم و اینک جمعی از آنان که رشیدشان آخرین بود دوباره به میانمان برگشته اند اما هنوز در فراق یاران دیگریم شاید فردا نازنین دیگری نیز به میانمان آید.
مدتی است که فارغ از درس و کلاس شده ام اما پایان نامه را در پیش روی خود گسترده می بینم یکسالی را باید برایش زمان بگذارم
کمی موزیک گوش میدههم از انواع مختلف کلاسیک ،راک ، هیپ هاپ ایرانی و اجنبی و سنتی ایران کمی هم ساز می زنم نی را بر لبم می گذارم تنهایی خود را باز فریاد می زنم
کمی هم به فردا چشم دارم توام با اضطراب و امید شاید آتشگه زندگی را باز بیفروزم تا گناه خاموشی آن را چون انگ بر پیشانی نزنم چنان که سیاوش آن را می سراید:
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش از هر کران پیداست
ور نه خاموش است
و خاموشی گناه ماست (سیاوش کسرایی)




