تبليغاتX
خانه ای از صفر و یک

روزمرگی (مره گی)نوستالژیک

در روز یا شب چندان توفیری با هم ندارد می توان به آن شب مرگی (مره گی)هم گفت االبته برای من و امثال من همان شب مرگی بهتر است که زیرا معمولا روز را خواب شب می بینیم و شب ، رویای روز را تکرار می کنیم در حقیقت هردوهم کابوسی بیش نیستند کابوسی که هم خبر از آینده دارد و هم گذشته را چاشنی خود کرده است تا که حسرتها و افسوس  را با دلهره و اضطراب مخلوط کند تا شاید معجونی بسازد از جنس امید البته همزاد آن همرا ه با "ن و الف" یعنی نا امیدی و آنهم از جنس مطلقش به احتمال زیاد اکثر شما هم گاهی این حال و هوا را تجربه کرده اید اگر کرده باشید می دانید که مانند درختی هستید در کویر که تنها سرگرمیتان طوفان هر روزه ی شن و خاک است این درخت ممکن است در کنار چاهی خشک و قناتی متروک باشد، از عواملی که ممکن است باعث خشک شدن این درخت شده باشد نه بی آبی که نگاه کردن به این است به عنوان اینکه زمانی گذشته ی با شکوهی داشته و برای خود زائرینی عامی و خاص قائل بوده است و اینک کسی او را به یاد ندارد و نخواهد آورد درست مانند فاحشه ای که در دوران دلربایی اش هر روز شهد بدن خود را به فاسقانی عامی و خاص چشانده و نوشانده است با گذاشت دوران دلربایی دیگر شهدی هم برایش نماده که دیگران را سیراب کند این فاحشه دیگر کاری جز کشیدن نفسی سرد ندارد گهگاهی سفره ی دل خود را برای سنگ صبوری باز می کند اگر آن سنگ  روزگارعشوه گری دلبرک را به یاد آورد همان افسوسی را می خورد که آن درخت می خورد و این افسوس ها هم بر حسرتهای گذشته ی خود افزوده و به قول معروف قوز بالا قوز می شود و هرلحظه خود را باز تولید میکنند در هر چیزیی و هر شیئی و هر صدایی و هر بویی و این نوستالژی را همچون الکترون های تازه تولید شده ی ژنراتور،  در نیروگاههای چند هزار مگا واتی تقویت کرده و به تمام شبکه منتقل می کنند و وای به حال ماشینی که ظرفیت این همه بار الکتریکی را ندارد با اولین اتصال فاز و نول فیوز را می پرانند

در واقع این نوستالوژی همانطور که قبلا گفتم همراه با دلهره ی آینده است از این نظر که مبادا مانند گذشته نباشد این اضطراب عدم تجربه ی گذشته هر روز تکرار می شود و هر لحظه خطوطی خاکستری وار از روزگار دیرین دلهره ها را مشایعت می کنند هر چند گذشته هم از تلخی دست کمی از  حال و آینده ندارد .

این حال و هوای هر روز من است روزی که به شب می انجامد و در شب منجمد می شود اما ای کاش فقط کمی قالب این انجماد تغیر می کرد حتی به اندازه ی یک سر سوزن تا کمی تنوع داشته و از تکرار در آیم تکرار را هر روز سوال می کنم  و سوال را تکرار  و مرگ بر تکرار می گویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط یاسر   | 

                       مسخره ی کرمها شدن

             آنها ما را حقیر می شمارند آن زمان که ما را در این جهان سرایی نباشد و به زور و بلاجبار به سوی دخمه های خاکی رهنمون شویم، در آن لحظه موجوداتی ما را مورد عنایت خود قرار میدهند که سالها یا در زیر پایمان له کرده ایم و یا خوراک مرغهای خانگی وغیر خانگی نموده ایم شاید هم به آنها درجه ای اعطا کرده و در سر قلابی برای گیر انداختن یک ماهی بخت برگشته قرار داده ایم ولی در هر حال ما نهایت خواری و ذلت را شامل حال آنها کرده ایم اما:

              بهرام که گور میگرفتی همه عمر   دیدی چگونه گور بهرام گرفت

              مایی که مثال آنهایی را خوراک این و آن کرده ایم اینک صورت نازنینمان محل ویراژ دادن عالیجنابان کذایی میشود وفیله ی بدن مبارکمان هم لذیذترین استیک را برای آنها فراهم می آورد اما کرمها یک بیلاخ بزرگ هم می خورند چون ما جان را به جان آفرین با عرض ارادت تقدیمیده ایم پس کلی الکی،  خوش بوده اند آخه !!!!

              خدا را شکر اقلا جانی در بدن و هوشی در جان نداریم که این  همه خواری و بیچارگی را با چشم خود ببینیم.

                                      (کسی به دل نگیره هیچ منظور خاصی نداشتم)

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط یاسر   |