تبليغاتX
خانه ای از صفر و یک
حمید هامون خسرو شکیبایی

مراد بیگ      خسرو شکیبایی

.... .....       خسرو شکیبایی

سرطان کبد  خسرو شکیبایی

مرگ           خسرو شکیبایی

کلاس دوم ابتدایی که بودم هر دوشنبه شب جلوی  تلویزیون ۱۴ اینچ وسط هال  دراز می کشیدم تا سریال روزی روزگاری را نگاه کنم بیشتر به خاطر مراد بیگ و حسام بیگ و نسیم و وسیم

مردابیگ راهزنی که نمک می خورد و حرمت نمکدان رو نگه می داشت مرادی که سوخت جمع می کرد کتیرا می گرفت  دزدی که دزدها را ادب کرد و خودش آدم شد و در آخر سر همرا درویشی آشنا به سوی جنگل رفت

اول راهنمایی که شدم وکیل خوش زبانی را دیدم که سر سبزی داشت اما زبانش نه سرخ که که همچون وجودش سبز بود

بعدها از ویدیو  کلوبها هامون را گرفتم و آنجا بود که واقعا شکیبایی را شناختم هرچند بسیار دیر این فیلم را دیدم اما برای من تازگی داشت همین طور هم کیمیا 

در پیش دانشگاهی هم کاغذ بی خط  اما پر سخن و پرمایه

در دانشگاه هم حکم را دیدم و اتوبوس شب

بعد دانشگاه هم بهترین بازی را در فیلم واقعی زندگیش مرگ را دیدم کاش نمی دیدم  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط یاسر   | 

 

میشل فوکو یه زمانی جامعه ی مدرن امروز را  با حضور انواع و اقسام رسانه ها مانند زندانی تصویر کرده بود با زندانبانانی  که درون یک برجک نگهبانی چند ضلعی با شیشه های رفلکس قرار دارند طوری که این نگهبانان قادرند هرلحظه تمام زندانیان را ببینند و آنها را به پایند بدون اینکه زندانیان حضور آنها را متوجه بشوند ولی همیشه سایه ی آنها را بر سر خود حس کنند به نوعی که هیچ وقت دست از پا خطا نکنند، این زندانبانان در واقع همان رسانه ها هستند 

این مسئله را در ایران به وفور دیده ایم نمونه ی عینی آنهم اخیرا در دانشگاه زنجان  رخ داد که رسانه ای مانند یک گوشی موبایل این مهم را باکمک ابر رسانه ی اینتر نت در افشا کردن عقده های جنسی یک استاد دانشگاه انجام داد تا به طور زنجیره ای آن را در اختیار رسانه های دیگر قرار دهد تا همه ی ملت چه خود ی یا ناخودی و نخودی از آن با خبر شود اما کاش فوکو زنده بود تا ببیند  در کشور روح جهان بی روح ، هم زندان کذایی اش جامه ی حقیقت پیوست و هم اینکه  عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی آورد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط یاسر   |