تبليغاتX
خانه ای از صفر و یک - گاهی وقتها
گاهی وقت ها ادم می خواد چیزی بنویسه اما نمی تونه

گاهی وقت ها آدم می خواد بشنوه اما نمی تونه

گاهی وقت ها آدم می خواد ببینه اما نمی تونه

گاهی وقت ها آدم می خواد قکر کنه اما نمی تونه

گاهی وقتها ......................................

امروز میخوام بنویسم اما نمی تونم و نمی دونم از چی بنویسم از دختر فالفروش تو خیابونا یا پسرک واکسی که کتاباشم باهاشن!

از دعوای راننده ها زیر بارون تو ترافیک یا صف بنزین یا که اصلا ولش کن اینا همش تکراریه !

از مش سلیمان پیر مرد سیگار فروش جلو دانشکده که همه رو پسرم همشهری صدا می کرد و اخیرا هم فوت کرد !!! خدا روانشو شاد کنه

یا از هوای سرد و گرفته ی این روزها ی تهران که یه جورایی دهن همه رو سرویس کرده !صد رحمت به قبر اخوان که می گفت: هوا بس ناجوان مردانه سرد است یا از ......................

اما الان دارم می نویسم از همه چی و هیچی از همه کس و هیچ کس از گیت های امنیتی در دانشگاه تاطرح یونیفرم پوشیدن دانشجوها که بعید هم نیست مثل دوران مدرسه باید سر صف هم وایسیم مراسم صبحگاه هم اجرا کنیم!!!!!!!!!!!!

از کردان استیضاح شده یاز اوباما که نمی دونم اصلا به ما ربطی داره یا نه ؟از سه زن حمکت یا از آواز گنجشک های مجیدی که فقط یه دونه گنجشک داشت و پر شتر مرغ یا و یا و یاوه آره یاوه یاوی مستی یاوه ی راستی یعنی مستی و راستی  ما که نخورده مستیم مست از روزگار مست از ...............

بازهم نمی تونم بنویسم پس نمی نویسم شاید سکوتم پر سخن تر باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط یاسر   |